موسيقي و ادبيّات- اوحدي مراغي و موسيقي

تاریخ: شنبه 16 بهمن 1389 ساعت: 08:40 بازدید: 966 نویسنده: طغرل طهماسبي

     شيخ‌ ركن‌الدين (اوحدالدين) بن‌ حسين ‌اوحدي ‌مراغي ‌اصفهاني از عارفان و شاعران معروف قرن ‌هفتم‌ و هشتم هجري به ‌سال۶۷۰ه‍.ق. متولد شد. در محل‌ تولد اوحدي اختلاف ‌نظر وجود‌ دارد. استاد‌ ذبيح‌الله‌ صفا در كتاب تاريخ‌ ادبيات‌ در ايران جلد‌ سوم قسمت‌ دوم ص۸۳۲ آورده: علت آن است كه پدرش اصفهاني بوده ليكن چون ولادت و وفات شاعر در مراغه اتفاق افتاده و مدتي دراز نيز در آن شهر به سر برده به مراغي اشتهار يافته است. اما در كتاب تاريخ‌ادبيات‌ايران تاليف يان‌ريپكا و ... ص۳۷۸ آمده: او از خانداني آذربايجاني بود اما در اصفهان زاده شد...

 

مقبره‌ي اوحدي مراغي

بقيه در ادامه‌ي مطلب (براي كاربران عضو)


     شيخ‌ ركن‌الدين (اوحدالدين) بن‌ حسين ‌اوحدي ‌مراغي ‌اصفهاني از عارفان و شاعران معروف قرن ‌هفتم‌ و هشتم هجري به ‌سال۶۷۰ه‍.ق. متولد شد. در محل‌ تولد اوحدي اختلاف ‌نظر وجود‌ دارد. استاد‌ ذبيح‌الله‌ صفا در كتاب تاريخ‌ ادبيات‌ در ايران جلد‌ سوم قسمت‌ دوم ص۸۳۲ آورده: علت آن است كه پدرش اصفهاني بوده ليكن چون ولادت و وفات شاعر در مراغه اتفاق افتاده و مدتي دراز نيز در آن شهر به سر برده به مراغي اشتهار يافته است. اما در كتاب تاريخ‌ادبيات‌ايران تاليف يان‌ريپكا و ... ص۳۷۸ آمده: او از خانداني آذربايجاني بود اما در اصفهان زاده شد.

برخي تذكره‌نويسان وي را از جمله‌ي اصحاب شيخ‌اوحدالدين‌كرماني ذكر كرده‌اند اما اتخاذ تخلص اوحدي را تنها بايد ارادت معنوي شاعر به شيخ‌اوحدالدين‌كرماني دانست وگرنه اوحدي تقريبا ۳۵ سال پس از فوت اوحدالدين پا به عرصه‌ي هستي نهاده است.

تحصيلات و تربيت عرفاني اوحدي در زادگاه خود ـ مراغه ـ سپري شد. چندگاهي به سير در آفاق‌ و انفس و درك حضور مشايخ در بلاد مختلف پرداخت و سپس به مراغه بازگشت و در آن‌جا سرگرم ارشاد و نيز نظم اشعار عارفانه‌ي خود شد تا در نيمه‌ي شعبان سال ۷۳۸هـ.ق. در مراغه بدرود حيات گفت كه مقبره‌اش امروزه داخل شهر در كنار موزه‌ي شهر مراغه باقي است.

اوحدي در آثارش نيازهاي زمان خود را شرح داده است. شعرهاي وي علاوه بر موضوع‌هاي عرفاني، گرايش شاعر را نيز به مسايل اجتماعي و تربيتي مي‌نماياند. اوحدي بيش از هر شاعر ديگري به اين گونه مسايل توجه ويژه داشته است. پاره‌يي از غزل‌هاي اوحدي در ديوان‌حافظ وارد شده است. ملك‌الشعراي‌بهار چنين عقيده دارد كه اوحدي‌مراغي در شيوه‌ي غزل‌سرايي كمتر از حافظ نيست.

 آثار اوحدي‌مراغه‌يي

۱ـ ديوان ‌اشعار مشتمل ‌بر قصايد، غزليات، ترجيعات، مربع، رباعيات و قطعات متجاوز از هشت ‌هزار بيت.

۲ـ مثنوي‌ ده‌نامه يا منطق‌العشّاق در حدود ششصد ‌بيت و به‌ نام وجيه‌الدين‌ شاه ‌يوسف نوه‌ي خواجه‌نصير‌الدين.

۳ـ مثنوي‌ جام‌جم در پنج‌هزار بيت بر وزن و روش حديقه‌ي سنايي.

تحفة‌الملوك اثري نويافته از اوحدي به نثر (كه به زودي توسّط نگارنده به زيور طبع آراسته خواهد شد).

براي‌مطالعه‌ي‌بيشتر‌در‌مورد‌زندگاني‌اوحدي‌مراغي‌رجوع شود به:

ديوان‌اوحـدي‌مراغي ‌‌به‌ كوشش‌ سعيـد‌نفيسي. دانشمنـدان ‌آذربايجـان ‌اثر محمد‌علي‌ تـربيـت ‌ص۵۵.‌ از سعـدي‌ تـا‌ جــامـي ‌اثـر‌ حكـمت‌ ص۱۸۳.‌ نفـحـات ‌‌الانـس ‌جـامـي‌ ص۶۰۳ تذكره‌ي‌ هفت‌ اقليم جلد۲ ص۹۳۸. بهارستان‌سخن ص۳۰۷. مجمع‌الفصا جلد1 ص۹۴. حبيب‌السير جلد۳ ص۲۲۰. طرائق‌الحقايق جلد۲ ص۱۳۹ و۲۸۲. رياض‌العارفين ص۵۴. مـراغه (افـرازه‌رود) به‌ كوشش‌ يونــس‌ مـرواريد‌ چاپ‌اول‌ ص۴۱۷. تذكــره‌ي‌دولـتشاه‌ سمـرقندي‌ ص۲۳۲.‌ آتشكـده‌ي‌آذر ‌ص۵۲. مجـالس‌‌المـومنين۲۹۵.‌‌ تذكـره‌ي‌‌ خـلاصـه‌ الكلام نسخه‌ي‌ خطي. تذكره‌ي‌ مخزن‌الغرايب نسخه‌ي‌ خطي. تاريخ‌گزيده ص۷۱۸. مجالس‌العشاق چاپ ‌هند ص۷۵. تاريخ‌ ادبيات دكتر رضا‌ زاده‌ي‌ شفق۱۳۲۱ ص۳۰۳.

     چنين به نظر مي‌رسدكه اوحدي‌مراغي به‌طور مستقيم در هنر موسيقي دستي بر ‌آتش نداشته اما گرايش طبيعي و شاعرانه‌ي وي به موسيقي كه به مناسبت دريافت‌هاي آهنگين كلامي براي شاعر حاصل مي‌شده موجب گرديده تا در اشعارش جنبه‌هاي موسيقايي را نيز درنظر داشته باشد. اصطلاحات موسيقايي در اشعار وي بيانگر اطلاعش در محدوده‌يي از مطالب موسيقايي است و به گونه‌يي محسوس و با ديد محققانه‌ي اهل‌فن موسيقي‌شناس بوده است. لكن مورخين و تذكره‌نويسان بر اين مهم چشم پوشيده و با اغماض از كنارش رد شده‌اند: آقاي مهدي‌ستايشگر در نام‌نامه‌ي‌موسيقي‌ايران‌زمين ـ كه تنها‌ترين و مفصل‌ترين تذكره‌ي موجود موسيقي است ـ شاعراني چون شاكري‌بخارايي‌ را تنها با‌ سرودن دو بيتِ‌ موسيقايي جزو شاعران موسيـقي‌دان‌ ذكـر‌ نمـوده‌اند ‌درحالي‌كه ‌يادي ‌از ‌‌اوحـدي‌مراغه‌يي‌ كه ‌نمـونه‌يي‌ از اشـعار موسيقايي‌اش درپي خواهد آمد، به ميان نيامده است. حتي مهجور ماندن وي دركتاب ثقيلي‌ چون چشمه‌ي‌روشن استاد‌ نفيسي‌ محسوس‌ مي‌نمايد.‌

با نگاهي گذرا به ديوان‌اشعار مولانا اوحدي‌مراغه‌يي بايد پذيرفت كه وي موسيقي را خوب مي‌شناخته كه ابيات درپي آمده صحه بر اين امر است:

كار مخالف تو بـرون افتـد از نـوا          چون در عراق سازحسينيكنندراست    ص۶

مخالف در موسيقي گذشته‌ي ايران شعبه‌يي از مقام عراق بوده‌است و عراق از نغمه‌هاي موسيقي مقامي پيشين ايران است كه تا به امروز به همين نام در رديف موسيقي ما مشهور است.نوا نيز در مفهوم كلي به پرده‌ي موسيقي اطلاق مي‌شده است و همچنين يكي از مقامات دوازده‌گانه‌ي قديم در موسيقي مقامي است‌كه مانند حسيني در پرده‌ي صفاهان نواخته مي‌شده‌است.حسيني را هم از نغمه‌ها و گوشه‌هاي موسيقي ايران ذكر‌نموده‌اند كه در موسيقي مقامي بعد از اسلام تا به امروز ملاحظه مي‌شود.و بالاخره راست را از مقامات و يا ادوار مشهور دوازده‌گانه‌ي در موسيقي قديم دانسته‌اند.

اگر قرار بر اين‌ بود كه اوحدي‌مراغه‌يي تنها اين يك بيت‌ موسيقايي را در ديوان خود ذكر كند حكم‌ دادن ‌به موسيقي‌داني و موسيقي‌شناسي وي كافي بود. چه اهل فن واقف بر اين موضوع‌اند. اما ديگر ابيات موسيقايي اوحدي: 

گوش بر چنگ و چشم بر ساقي           جام در دست و جامه در اهار            ص۱۹

چنگ نام يكي از كهن‌ترين آلت‌هاي موسيقايي است كه امروزه غربيان آن را هارپ مي‌نامند. جام نيز علاوه بر معناي معروف ‌خود ـ ساغر ـ به معني آلتي موسيقايي ذكر شده است كه بر پهلوي فيل مي‌بسته‌اند. فردوسي سروده:

بزد مهره بر جام، بر پشت پيل / وزاو بر شد آواز بر چند پيل

راهي‌نه‌زپيش‌وپس‌در‌شهر‌چنين‌بي‌كس       من‌خفته‌وهمرهان‌با‌طبل‌وعَلَم‌رفته    ص۳۳

طبل از آلات‌ موسيقي‌ كوبه‌يي ‌دورويه با‌ سابقه‌يي بس طولاني و سمبوليك است.

دردلآهنگ‌حجازاست‌وزهي‌ياري‌نيست     گريك‌آهنگ‌درين‌پرده‌شود‌راستمرا  ص۴۷

آهنگ‌حجاز ‌از نغمه‌هاي ‌مشهور موسيقي‌ ايران ‌و‌ مهم‌ترين‌ گوشه‌ي ‌آواز‌ ابوعطا ‌به ‌شمار ‌است. پرده به معني گوشه، مقام و شعبه به كار رفته است.

تا چه‌كسم‌من‌كه‌بدين‌دست‌تنگ                ساغـر مي خواهم و آواز‌چنگ؟       ص۵۴

نه خرابات ‌خيك و كاسه و  مي                نه خرابات چنگ و بربط و نـي         ص۵۷

بربط يا بربت از آلات ‌موسيقي ‌زهي ‌قديم ايران كه در كشورهاي‌عربي با كمي تغيير به نام عود نواخته مي‌شود.ني نيز از سازهاي مشهور و بسيار‌كهن بادي است.

بده‌‌اي‌ساقـي ‌آن‌شراب‌ چو زنگ                بـزن اي‌مطـرب‌حريفان، چنگ          ص۶۱

مطرب اسم‌فاعل‌از ط‌ر‌ب و به‌معني رامشي و خنياگر و موسيقي‌دان است.

چيست‌اين‌دير پراز‌ راهب و قس                بسته‌برهم هزار زنگ‌ و جرس        ص۶۳

زنگ آلتي‌مانند جرس به‌ شكل‌ دو پياله‌ي كوچك‌ برنجي كه‌ خنياگران به ‌هنگام‌ خوانندگي و رقص ‌آن‌ها‌ را‌ به‌ انگشت‌ شست‌ و ‌وسطي ‌فرو مي‌بردند ‌و ‌در ‌ضرب‌ها ‌آن‌ها‌ را به هم مي‌كوبيدند. همچنين زنگ آلتي فلزي توخالي كه از درون آن ميله‌يي آويخته مي‌شود و به‌واسطه‌ي تماس ميله با جداره‌ي دروني آلت، صوت برمي‌خيزد. آن ‌را در مراسم مذهبي و اعدام و ميادين جنگ مي‌نواختند كه اقتباس از فرهنگ كهن آشوري و كلتي است. جرس نيز از آلات‌ كوبه‌يي فلزي است مانند زنگ؛ دراي.

بي‌روي‌او‌چون عود ‌مي‌سوزد‌تنم              مطرب تونيزآخربسازآن‌چنگ‌را       ‌ ص۷۷

عود علاوه ‌بر معناي‌ لغوي‌ خود‌ كه چوبي‌ سياه‌ رنگ‌ و خوشبوست، از آلات‌ زهي همچون بربط مي‌باشد. ساختن به‌ معني‌ تنظيم‌ آهنگ كوك‌كردن و نواختن‌ موسيقي است.

اي‌ساربان شبي‌كه‌كني‌عـزم‌كوي‌او             آگاه‌كن‌يكي‌به‌صداي‌جرس‌مرا        ص۷۹

شاهد‌بسوز‌عودكه‌خواهيم‌عيش‌كرد      مطرب‌بساز‌عود‌كه‌خواهيم‌عذر‌خواست  ص‌۱۰۱

كار مـا ‌امـروز ‌زان ‌رخ ‌با‌نـواست             شكرايزد كان‌مخالف‌گشت‌راست      ص۱۰۲

عندليب‌ از عشق‌گل در بوستان              ناله‌ي‌چنگ‌و‌رباب‌ انداخته‌ست        ص۱۰۶

رباب از آلات‌ موسيقي‌ رشته‌يي‌ بسيار قديمي هم‌رديف عود و چنگ است.

بتي‌كه‌دامن‌وصلش‌به‌چنگم‌آمده‌بود        ز هجر‌ناله‌ي‌من‌چون‌رباب‌كردو‌برفت      ص۱۳۹

در اكثر ابيات‌ موسيقايي اوحدي همچون‌ اين‌ بيت ايهام‌تناسب‌ وجود دارد: رباب‌ و چنگ.

زچنگ‌زلفش‌در،ناگه‌فغاني‌بركشم‌چون‌دف   به‌چين‌زلف‌دام‌اومرا‌چون‌چنگ‌دربندد        ص140

دف‌ يا‌ دپ‌‌ واژه‌يي‌ عبري‌ و‌ به‌ معني‌ كوبيدن‌است و آن‌ از ‌سازهاي ‌ضربي‌ مشهور‌ به‌ شمار است.

چوچنگم‌به‌گفتار‌خوش‌مي‌نوازد                 كه‌فـرياد‌من‌چون‌‌رباب‌از‌تو‌شد          ص۱۷۵

مطرب‌اوحدي‌‌بخوان‌اين‌غزل‌اززبان‌او        تا‌دل‌وجان‌خويش‌رابرسرناي‌ودف‌كند   ص۱۸۸

از اين‌بيت‌ اوحدي چنين‌ برمي‌آيد‌ كه‌ غزل‌هاي ‌وي‌ را‌ به ‌آواز‌ مي‌خواندند.

دف‌هر‌زماني‌چو‌ني‌سرانگشت‌مي‌گزد        زان‌فتنه‌ها‌كه‌ني‌به‌زماني‌همي‌كند  ص۱۹۳

ني‌بين‌كه‌چون‌به‌درد‌فغاني‌همي‌كند؟          هردم‌ز‌عشق‌ناله‌‌به‌ساني‌همي‌كند

او را همي‌زنند‌به‌صـد ‌دست‌درجهـان           وز زيـر‌لـب ‌دعـاي‌جهـاني‌ همي‌كند ص۱۹۳

ناله‌ي‌ني ‌همان‌ آواز ‌و نغمه‌يي ‌است ‌كه‌ از نواختن ‌ساز ‌بر آيد كه ‌در ادب ‌پارسي ‌آوازي ‌حاكي‌ از آلام دروني‌ و شاكي‌ از دردها‌ و غم‌هاي ‌انسان‌ مي‌باشد.

ز چنگ‌غمت‌هردمي‌ناله‌ي‌من                   به‌زاري‌چو‌آواز‌چنگي‌برآيد             ص۲۱۴

چنگي آن‌كه چنگ نوازد.

ز رنگ‌ناخنت‌اي‌ماه‌چهره‌مي‌نالم          به‌ناله‌يي‌كه‌چنان‌نال‌ها‌ز‌چنگ‌آيد           ص‌۲۱۵

نال‌ در لغت‌ به‌ معني‌ نيِ‌ ميان‌تهي ‌يا‌ كاواك‌ است امّا‌ به‌ معني ‌ناله ‌نيز‌ مي‌آيد. 

اي‌صنم‌چنگ‌سازتن‌چه‌زني؟‌رودزن     اي‌بت‌عاشق‌نوازغم‌چه‌خوري؟‌باده‌خور    ص۲۲۰

چنگ‌ساز‌ به‌ معني ‌چنگ‌زن ‌و‌ چنگ‌ نواز است و رود‌ از آلات‌زهي‌ هم‌ معني ‌با‌ بربط ‌يا‌ عود.

              فصلي‌چنين‌مي‌خواه‌مي‌بركش‌نواي‌چنگوني

                                                    ورگم‌تواني‌كرد‌پي‌گم‌كن‌كه‌پنهان‌نيك‌تر     ص۲۲۲

هم‌به‌چنگت‌كرد‌مي‌سازي‌گرَم‌بودي‌ولي      برنمي‌آيد‌مرا‌جز‌ناله‌ازچنگ‌اي‌پسر    ص۲۲۳

به ‌منعـمان‌ بهـل‌ آواز‌جنــگ، ‌زنـــدان‌را         تـرانه‌ي‌سبك‌از‌چارتاي‌ميكده‌بس    ص۲۳۶

چارتاي‌ يا چهارتاي هر ‌سازي‌ كه ‌چهار زه داشته‌ باشد‌ كه بيشتر‌ به‌ تنبور‌ و رباب اطلاق‌ مي‌شده‌است. اما اگر تا را به‌ مفهوم ‌ضرب يا ضربه‌ تعبير‌ نماييم واژه‌ي چهارتا يا چهارتايي مي‌تواند ‌به‌ معني‌ چهارضرب‌ و چهارضربي‌ به ‌كار رود.

زاهدان‌راگذاشتيم‌به‌جنگ                       ما‌و‌جام‌شراب‌و نغمه‌ي‌چنگ            ص۲۴۹

چون‌بپوشيم‌راز؟ كاورديم                        طبل‌ دركوچه و علم بر بام             ص۲۵۵

گرمحتسب‌شهرم‌تعزير‌كند ‌شايد         اكنون‌كه‌به‌باغستان‌چنگ‌و‌دف‌وني‌بردم  ص‌۲۶۶

             بياورنايوچنگ‌ودف ‌ميِ‌صافم‌بنه‌بركف

                                         نشايد‌شد‌برون‌زين‌صف‌كه‌صوفي‌مي‌دهد‌پندم     ص۲۶۹

چون‌عودت‌ار‌بسازم ايمن‌مشوكه‌من‌گر      درپرده‌ات‌بسازم درديگرت‌بسوزم     ص۲۸۲

گاه‌ازپـي‌يك‌رنگي‌ با‌مطـرب‌و با‌چنـگي       اسـلام‌بـرافكنـده‌ درشهرتتـار‌آيـم     ص۳۰۰

بيـرون‌شـد‌اختيــار‌دل‌وديــن‌ ز چنــگ‌مـا       تا‌ساغر‌شـراب‌و‌دف‌و‌چنگ‌ديده‌ام     ص۳۰۱

گــوش‌ چــون‌پــر‌گــردد‌از  آواز‌چنــــگ        مــي بـه‌يـاد‌لعـل‌يـار انــدركشيـم     ص۳۰۶

نيست‌مـجال‌گـذر ‌بـرسـركــويت ز بس        ولوله‌ي‌اهل‌عشقدبدبه‌‌ي‌حارسان  ص۳۱۱

دبدبه صداي‌ آلات‌ كوبه‌يي‌ چون طبل ‌و‌ كوس‌ و‌ دهل‌ و‌ نقاره ‌را ‌در بيان‌ اظهار‌ شكوه‌ و عظمت‌ گويند.

               گر‌همي‌خواهي‌كه‌چون‌چنگت‌نوازد‌واجبست

                                                گوش‌پيش‌گوشمالش‌چون‌ربابي‌داشتن      ص۳۱۷

ناي‌دلم‌مگير‌به‌چنگ‌جفا‌چنين                   كزچنگ‌محنت‌تو ننالم‌چوناي‌من      ص۳۲۸

آن‌رنگ‌داده‌ناخـن ‌تا‌بـر‌رگ‌دل‌آمد            چون‌چنگ‌نيست‌يك‌دم‌خالي‌زآه‌و‌ناله      ص۳۵۸

چشـم‌به‌روي‌لطيف‌ تركن‌و تازه             گــوش ‌بـرآواز ‌چنـــگ‌دار و چغــانه      ص۳۶۱

چـغانه‌ يا‌ چكانه ‌‌سازي‌ است‌ كوبه‌يي ‌از‌ آلات ‌موسيقي‌ عصر ساسانيان‌ كه ‌اغلب ‌به ‌هنگام‌ رقـص به‌دست ‌مي‌گرفته‌اند ‌و‌ آن‌را‌ موزون‌ به‌ حركت ‌و‌ صدا‌ در مي‌آورده‌اند.

در‌مخالف‌مي‌زني‌چون‌دف‌مـرا             راستـي‌ نيـكـم‌ بـه‌چنـگ ‌آورده‌يــي      ص۳۶۷

             چو‌دف‌آن‌خسته‌را‌مزن‌كه‌دمي‌بي‌حضور‌تو

                                           نتــواند‌زچنـگ‌غـم‌ كـه‌ننـالد‌بـه‌سـان‌نـي       ص۳۷۰

             اگرچـون‌نـيكني‌زاري‌مـه‌و‌سـال‌از‌فراق‌او

                                       عجب‌نبود‌كه‌سال‌ومه‌دم‌او‌مي‌خورم‌چون‌ني      ص۳۷۱

             مي‌زيـبد‌اوراسلطنت‌زيـرا‌كـه‌پيـش‌درگـهش

                    هرشب‌خروش‌عاشقان‌باشد‌چو‌كوس‌نوبتي

             ازسركشي‌او‌چون‌علم‌در‌جنگ‌باماروزوشب

                                 مـا‌بــردوش‌زاري‌كنــان‌مــاننـد‌كــوس‌نوبتــي    ص۳۷۲

كـوس‌ از بزرگ‌تـرين‌ آلات‌ كوبـه‌يي ‌كه‌ آن‌را‌ با‌‌ دو ‌كوبـه ‌مي‌نواختـه‌اند‌ و صـدايي‌ بسيـار‌ بلند‌ داشت‌ و كوس‌نوبتي‌‌‌ طبلي‌ بزرگ‌ بوده‌ كه ‌در مواقع ‌معيني‌ از شبانه‌روز‌ در نقاره‌خانه‌ي‌ سلطاني ‌به‌ صدا در مي‌آمده‌ است.

هرنامه‌كه‌از‌پيش‌تو‌آمد‌همه‌شد‌فاش           زيـرا‌كه‌تـوآن‌با‌دف‌و‌طنبـور‌فرستي‌    ص۳۷۵

              نهـادي‌مـجلـس‌بــزمــي‌بــرآواز ‌ربـاب‌ونـي

                                          چو‌لعلت‌ميرمجلس‌شد‌به‌مي‌دادن‌ستم‌كردي ص۳۷۹

بس‌كه‌چون‌چنگ‌به‌ناكام‌‌بنالم‌زغم‌تو        كام‌دل‌گر‌زتو‌اكنون‌بستانم‌كه‌به‌چنگي  ص۳۹۵

              گـر‌راست ‌روي ‌مـحرم‌جـان‌سـازنـدت        ور كــژ بـــــروي ‌ز دل‌ بـيـانــدازنــدت

در‌حلقه‌ي‌عاشقان‌چو ‌ابريشم‌چنگ        تـا راسـت نـگـردي تـو  بـننــوازنـدت   ص۴۲۳

ابـريشم‌چنگ تارهاي‌ ابريشمين ‌ساز چنگ‌ درگذشته، كه‌ امروزه‌ جاي‌ خود را‌ به‌ تارهاي ‌سيمي‌ داده‌اند.

اي‌ پيش‌تـو مـاه‌ تا بماني همه‌هيچ        وين‌خواجگي‌وميري‌وشاهي‌همه‌هيچ

آن‌دمـدمــه‌وغـلغـل‌وآوازه‌‌وبـانـگ        بـا‌طنطنـه‌ي‌ كـوس‌‌الـهـي همـه هيچ   ص۴۳۸

دمـدمه‌ آواز‌ و صـوت ‌ناشـي ‌از آلات‌ كوبـه‌يي ‌چون‌ دهـل‌ و‌ كـوس‌ است. همچنين‌ از‌ دمدمه ‌به ‌آواز‌ بم آلات‌ موسيقي‌ تعبير شده ‌است. غُلغُـل‌ صـوت‌ پرندگان ‌و آواز ‌و بانگ‌ آلات‌ موسيقي‌ را گوينـد. آوازه‌ آواز بلند ‌و ‌نوعي‌ از موسيقي‌ سه‌گانه‌ي‌ قديمي‌ است‌ كه ‌مقـام ‌و شعبـه ‌و ‌آوازه ‌مي‌ناميدند. بـانگ مطلق‌ صدا‌ و آواز ‌را ‌مي‌نامند ‌و در موسيقي‌ به ‌معني‌ دانگ‌ آمده‌است.

تـابديـن‌نـي‌كشيـد‌چنـگ‌تـودست           عــود‌چــون‌چنــگ‌بـركنـار‌نـشست     ص۴۹۵

عـودوچنـگ‌وچغـان‌كه‌ پـر سازند            از  درون  تهـــــي  خـــوش‌آوازنـــد     ص۶۰۷

چغان چوبي‌ است ‌مانند مشته‌ي‌ حلّاجان كه سر‌ آن‌ را‌ مي‌شكافند ‌و چند ‌جلاجل ‌در آن ‌جا‌ تعبيه مي‌نمايند ‌و اصول ‌موسيقي ‌و سر آوازه‌خوانان ‌با ‌آن ‌اصول‌ را نگاه مي‌دارند؛ چغانه. 

دف‌ چه‌ بايد كه زخم پنجه خورد             ني‌ ز دست و ز دم شكنجه خورد     ص۶۲۹

زود بر خود چو دف بدري پوست             گــر تجلـي كنـد حقيـقت دوسـت

شتـر مسـت را علـف  چـه بـود؟             عاشق چنگ‌و‌ناي‌ودف ‌چـه بود؟     ص۶۳۰

دف‌قــــوال  را  دريــــدي  تــــو‌              ز چه برمـي‌جهي؟ چه ديدي تو؟     ص۶۳۰

قـوّال‌ در نـزد‌ ايرانيان خنياگـري‌ كه‌ شعر‌ را به‌ آواز‌ بخواند. مطرب. خواننده. نيـز نزد‌ صوفيـان‌ گوينده ‌و خواننده‌يي‌ است ‌كه‌ به‌ روش‌ سماع‌ باشد.

شمع‌ و قنديل و ناي و دف بايد              لــوت و بــريـان چهــارصـف بايــد       ص۶۳۰

              هر كجا نغمه‌يي‌ست يا سازي              بـم و زيـر و دف و خــوش‌آوازي

عارفي راست اين سماع حلال               كـه بـود واقـف از حقيقـت حـال       ص۶۳۲

نغمـه‌ سـرود‌ و ‌آواز‌ و تـرانه. سـاز مـطلق‌ آلات‌ مـوسيقي‌ يا‌ آهنگ ‌و‌ نغمـه ‌را گوينـد. بـم‌ آواز و صـداي‌ درشت‌ و نيز سيـم‌ ضخيم‌ سازهاي‌ زهـي. زيـر مقابل‌ بم‌ و صوت ‌و آواز نازك‌ را نامند. سمـاع‌ در لغت آواز خـوش‌ را گـويند و در اصطـلاح‌ موسيقي‌ صوفيـان ‌است‌ كه ‌موجب‌ تـأثيري‌ مناسب‌ در هر سـالك مي‌شود.

     اوحدي، بحث‌ مفصّلي ‌درباره‌ي «سماع» در مثنوي «جام‌جـم»‌ دارد كه‌ عقايد عـرفاني‌ در خصوص سمـاع ‌را به‌ صـورت ‌منظـوم‌ در فصلـي ‌مستقـل‌ به‌ رشتـه‌ي‌ كشيـده‌ است. وي‌ همانند «عـزالدين كاشاني» در كتاب «مِصباح‌الهداية»‌ به‌ توضيح ‌معني ‌و حقيقتِ‌ سماع‌ مي‌پردازد. «ابن‌عـربي» در «فتـوحات‌مكيّه»، سمـاع‌ را به ‌سه‌ نـوع: سماع‌‌ طبيعـي، سماع‌ روحانـي‌ و سماع‌ الهـي‌ تقسيـم مي‌كند و اين‌ سه‌ را‌ خاص ‌مبتديان، متوسّطان ‌و منتهيان ‌مي‌داند. اوحدي‌ نيز‌ مي‌گويد:

اين‌سماعي‌كه‌عرف‌وعادات‌است                  پيــش‌مـا‌مانـــع‌سعــادات‌اسـت

تـانــميــري‌زحــرص‌وشـهــوت‌وآز                    نشـود‌گـــوش‌آن‌سمــاعـت‌،بـاز

دربــدايـــت‌سـمـــاع،بــدنـبــــود                    درنــهايــت‌سمـــاع‌خــود‌نبــــود

              آن‌كـه‌ازجـام‌وصــل‌مسـت‌شـــود                  كـي‌بـه‌‌جنبـش‌درازدست‌شــود  ‌‌ص۶۲۲

اوحدي‌ سماعي‌ را‌ حلال‌ و عارفي‌ را‌ به‌كمال‌ مي‌داند‌ كه‌ واقف‌ به‌ حقيقتِ‌ حال‌ بود:

تــوكـه‌ســوداي‌زلـف‌داري‌وخــال                     زين‌سماعت‌چه‌وجد‌باشد‌وحال؟

هركجــا‌نغمــه‌يي‌است‌يا‌سـازي                    بــم‌وزيـــر‌ودف‌و‌خــــــوش‌آوازي

مپسنـــد‌ايــن‌سمــاع‌دردانـــش                    بـي‌زمــان‌ومكــان‌واخــــوانــش

             عارفــي‌راست‌ايـن‌سمـاع‌حـلال                  كـه‌بــود‌واقــف‌ازحقيــقـت‌ِ‌حــال    ‌ص۶۳۲


بر چسب: ,
اوحدي-مراغي-و-موسيقي اوحدي-مراغي-و-موسيقي اوحدي-مراغي-و-موسيقي اوحدي-مراغي-و-موسيقي اوحدي-مراغي-و-موسيقي امتیاز : 1630 دیدگاه(1)

ارسال نظر

نام شما
وب سایت
پست الکترونیک
پیام
درج شکلک
نظر خصوصی
کد امنیتی

نظرات

نویسنده:
عنوان: اوحدي مراغي و موسيقي
سلام تو این سایت که چیزی نیست همه قسمتهاش غیر فعاند
پاسخ:ابتدا بايد عضو شويد

صفحات نظرات
1 |